۲۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۸
تکیه‌های مهاجران افغانستانی؛ از ماتم‌سرا تا مدرسه خودآگاهی جمعی

رضا عطایی، دبیر کارگروه اجتماعی ـ سیاسی انجمن راحل، در یادداشتی اختصاصی برای ابنا با نگاهی انتقادی به فضای فرهنگی و فکری تکیه‌های مهاجران افغانستانی در ایران، از ضرورت بازتعریف کارکرد این مراکز مذهبی سخن گفته و تأکید کرده است که تکیه‌ها باید علاوه بر حفظ سنت‌های عزاداری، به کانونی برای گفت‌وگو، آگاهی‌بخشی و بازخوانی انتقادی مسائل هویتی و اجتماعی جامعه مهاجر تبدیل شوند.

به گزارش خبرگزاری بین المللی اهل بیت (ع) ـ ابنا ـ همزمان با فرارسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام)، تکیه‌ها و مراکز مذهبی مهاجران افغانستانی در شهرهای مختلف ایران، بار دیگر به محل تجمع شیعیان و برگزاری آیین‌های عزاداری تبدیل شده‌اند. با این حال، نقش این مراکز تنها به برگزاری مراسم سوگواری محدود نمی‌شود و بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که تکیه‌ها می‌توانند در کنار کارکرد دینی، نقشی مؤثر در تقویت هویت فرهنگی، ارتقای آگاهی اجتماعی و پاسخگویی به نیازهای فکری نسل جدید مهاجران ایفا کنند.

در همین راستا، رضا عطایی، دبیر کارگروه اجتماعی ـ سیاسی انجمن راحل، در یادداشتی با عنوان «شب‌های محرم در تکیه‌های مهاجرین» به بررسی تجربه حضور خود در برخی تکیه‌های مهاجران افغانستانی پرداخته و ضمن نقد برخی رویکردهای رایج در منبرها، بر ضرورت تبدیل تکیه‌ها به نهادی برای خودآگاهی جمعی و گفت‌وگوی انتقادی درباره مسائل جامعه مهاجر تأکید کرده است.

متن کامل این یادداشت را در ادامه می‌خوانید:

بنا بر اصلِ ازخویش‌نوشته‌ای مبنی بر «حفاظت از اصالتِ هویت فرهنگی بومی»، لفظ و تعبیر «تِکیه» را نسبت به «هیئت»، ارجح می‌دانم- همانند هر سال، محرم مرا به تکیه‌های مهاجرین افغانستانی کشاند؛ یک شب در تکیه‌ای در ولایت خودمختار قم و شب دیگر، در تکیه‌خانه‌ای در ولایت شریف ورامین.این دو تجربه، وجه اشتراک و افتراق جالبی داشتند، اما نه در آیین و رسوم عزاداری، که در محتوا و رویکرد منبری‌های آن‌ها. هر دو سخنران، سید و اهل قم بودند.

هر دو طلبه یا درس‌خوانده‌ی حوزه بودند و هر دو با مبنای «مشروعیت انتخابی» ریش‌سفیدان، بر کرسی منبر نشسته بودند. اما آن‌چه این دو منبر را از هم متمایز می‌ساخت، نَه فن خطابه، که درک‌شان از این مسؤلیت و نیاز مخاطب بود.

تَکایا در میانه گفتمان‌های متضاد

در تَکیهِ ورامین، سیدآخوندِ آن دیار، با صراحت و شجاعت خاصی، ساعتی از منبر را به نقد مدرنیته، اینترنت و دانشگاه‌رفته‌ها اختصاص داد؛ به‌گونه‌ای که «موبایل» و «دانشگاه» را جزو عوامل دین‌گریزی معرفی کرد. او از «دوران طلایی جمهوریت» در افغانستان سخن گفت و از نمرات بالای کنکور و استقبال مردم از مدارس و دانشگاه‌ها، به عنوان نشانه‌های شکوفایی شیعیان یاد کرد. منبرش، سرشار از ستایشِ گذشته‌ای ایده‌آل‌شده بود و در آن، بحث از الهیاتِ صفات ثبوتی و سلبی، به‌مثابه کافی‌ترین پاسخ برای نیاز امروز جامعه مهاجر، در اولویت نخست قرار داشت.

اما در تَکیهِ قم، سیدآخوندِ دیگر، بی‌آن‌که شناختی از فضای پیچیده‌ی افغانستان داشته باشد، یا دست‌کم بی‌آن‌که بخواهد از آن قالبِ یک‌سویه‌ی «ولایت‌مداری» خارج شود، تمام دوره‌ی بیست‌ساله‌ی جمهوریت را جز «تجلّیِ ولایت آمریکایی» چیزی ندانست و بس. در منبر او، گذشته‌ای که می‌شد از آن برای عبرت و روشنگری سخن گفت، به کلی محو شد و در لفافه‌ای از «استعمار و جاه‌طلبی غرب» گم گردید.

تَکیه؛ فراتر از ماتم، کانونی برای خودآگاهی جمعی

اما پرسش اصلی اینجاست: تَکایایِ مهاجرین، امروز در کجای این دوگانه می‌ایستند؟ آیا تکیه، صرفاً یک «مکانِ ماتم» است، یا ظرفیتی است برای گفت‌وگو، روشنگری و هم‌افزایی؟ نکته‌ای که شاید در این دو منبر به‌درستی دیده نشد، این است که تَکیه‌های مهاجرین در ایران، در سال‌های اخیر، به یک نهاد اجتماعی–فرهنگی تبدیل شده‌اند که می‌توانند نقش یک «مکتب و دانشگاه مردمی» را ایفا کنند.

این‌جا نه فقط محلی برای سوگواری، که کانونی برای «خودشناسی جمعی» و بازخوانی انتقادیِ گذشته، حال و آینده است. جامعه‌ای که سال‌ها در حاشیه بوده و همواره با نگاه «دیگری‌سازی» مواجه شده، نیازمند تکیه‌هایی است که بتوانند به پرسش‌های اساسی نسل امروز پاسخ دهند؛ پرسش از هویت، مهاجرت، عدالت، مقاومت، و رابطه‌ی دین با زیست روزمره. از این منظر، تَکیه‌ای موفق است که بداند مخاطب امروز، با یک «منبر کلاسیک» که تنها به تکرار گزاره‌های الهیاتی و ستایش یا نکوهش تاریخی می‌پردازد، تغذیه نمی‌شود.

افغانستان‌شناسی در بوته نقد؛ از موهومات توطئه تا فقر شناختی

آن‌چه از این دو منبر بیش از هر چیز نمایان شد، فقر یک «روایت انتقادی» از تاریخ معاصر افغانستان بود. یک طرف، جمهوریت را به مثابه «عصر طلایی» و طرف دیگر، آن را «تجلّیِ ولایت آمریکایی» می‌دید. و در این میان، هیچ‌یک به این پرسش نپرداخت که اصلاً چه شد سراب جمهوریت، بیست سال زمام امور را در دست گرفت و به این روز سیاه رسید؟! و چه شد که امروز نخبگان سیاسی همان‌دوره، خودشان در تبعید هستند و مردمان آن دیار زخمی، در ایران و پاکستان و اروپا و آمریکا، آواره و سرگردان؟ سیدآخوندِ قمی، به مخاطبان نسل‌جدیدش توصیه به خواندن خاطرات مجاهدین می‌کرد، اما نمی‌دانست یا نمی‌خواست بداند که اصل و تمام آن جهاد، خود دست‌پختِ قدرت‌های دیگر [از جمله همان غرب استعمارگر] برای افغانستان بود.

سیّدآخوندِ ورامین، هم از جامعیت یک نظام تعلیم‌وتربیت مدرن غافل مانده بود و هم از آن‌چه در پس‌پرده‌ی آن «شکوفایی» می‌گذشت. جامعه‌ی مهاجر، بیش از هر زمان دیگری، به شناختِ ناقدانه از این گذشته‌ی پرتناقض نیاز دارد. نه به تکرارِ روایت‌های خام ساخته‌شده در قم یا کابل یا واشنگتن، که به فهمِ واقعیِ جغرافیا، تاریخ و مناسبات قدرت در افغانستان منتهی نمی‌شود. این شناخت، فقط با «طرد تکنولوژی و دانشگاه» یا «تجلیل یک‌سویه از خاطرات»، ممکن نمی‌شود.

سخن آخر با شعر بلخی

ناخودآگاه، در میان این تأملات، به یاد سیّدکاکه‌ی خودمان "اسماعیل بلخی" افتادم که سروده بود: «تأسیس کربلا نَه فقط بَهرِ ماتَم است / دانش‌سرای و مَکتبِ اولادِ آدم است» (ص ۲۱۷) تکیه‌ها اگر بخواهند به این «دانش‌سرا» بدل شوند، باید از قالب ماتم‌سراهای ایستا خارج شوند. باید جایی برای طرح پرسش باشند، نه تکرار پاسخ‌های فرسوده. مخاطب امروز، چه نسل دوم و چه نسل سوم مهاجر، به منبری نیاز دارد که او را در موقعیتی مخاطبِ آگاه بنشاند، نه مستمعِ مطیع. و با این چند بیت از دیگر سروده‌های بلخی، به این رنج‌نامه پایان می‌دهم:

پدران عُقده به دل رفت که شاید به شتاب

نسل آیندۀ ما عُقده‌گشا بَرخیزند

گوییا نیست فداکار مگر بار دگر

از دل خاک، نیاکان به فدا بَرخیزند

مدد ای همّت و توفیق که این قافله هم

همچو طفلان نو آموز به پا بَرخیزند...

(دیوان بلخی، به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی، مشهد، نشر سنبله؛ ۱۳۸۱: صص ۲۸۱ و ۲۸۲)

.............

پایان پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha