به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ پرونده افغانستان در سیاست خارجی آمریکا، تنها مجموعهای از تصمیمهای امنیتی، نظامی و دیپلماتیک نبود؛ بلکه روایت دو دهه مداخله، اشغال، دولتسازی وابسته، جنگ فرسایشی و در نهایت رهاسازی یک ملت در برابر بحران است. در این میان، نام لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه آمریکایی، بهعنوان یکی از چهرههای بانفوذ و پرصدای جریان مداخلهگر در واشنگتن، جایگاه ویژهای دارد.
گراهام در طول سالهای مختلف، از دولت اوباما تا ترامپ و بایدن، همواره با خروج کامل نیروهای آمریکایی از افغانستان مخالفت کرد و بر حفظ حضور نظامی آمریکا، هرچند محدود و بهظاهر ضدتروریسمی، تأکید داشت. او افغانستان را بیشتر از دریچه امنیت داخلی آمریکا میدید تا از منظر حق حاکمیت، استقلال و اراده مردم افغانستان. همین نگاه، یکی از ریشههای اصلی سیاستی بود که افغانستان را برای سالها به میدان آزمون راهبردهای امنیتی آمریکا تبدیل کرد.
از نگاه ما، مسئله اصلی فقط این نیست که خروج آمریکا از افغانستان چگونه انجام شد؛ مسئله مهمتر این است که آمریکا اساساً با چه حقی وارد افغانستان شد، ساختار سیاسی و امنیتی این کشور را بر اساس منافع خود شکل داد، درباره جنگ و صلح آن تصمیم گرفت، با طالبان مذاکره کرد و سپس مردم افغانستان را با پیامدهای ویرانگر این مداخله تنها گذاشت.
در این یادداشت اختصاصی سعید ابوالحسنی، پرونده لیندسی گراهام نه بهعنوان یک فرد جدا از ساختار قدرت آمریکا، بلکه بهعنوان نماد یک تفکر بررسی میکند؛ تفکری که افغانستان را نه یک کشور مستقل، بلکه خط مقدم امنیت آمریکا میدانست. بررسی مواضع، سفرها، فشارهای سیاسی و موضعگیریهای او نشان میدهد که چگونه بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا در تداوم جنگ، تعمیق وابستگی، تضعیف حاکمیت ملی و در نهایت بحران امروز افغانستان نقش داشتهاند.
افغانستان در نگاه گراهام؛ کشور مستقل یا خط دفاعی آمریکا؟
یکی از مهمترین نکات در بررسی مواضع لیندسی گراهام این است که او افغانستان را پیش از آنکه یک کشور دارای تاریخ، ملت، فرهنگ، اراده سیاسی و حق تعیین سرنوشت ببیند، بهعنوان بخشی از محاسبات امنیت داخلی آمریکا تعریف میکرد. در مواضع رسمی او، افغانستان بارها بهعنوان میدان مقابله با القاعده، داعش و تهدیدهای احتمالی علیه خاک آمریکا مطرح شده است.
گراهام در سال ۲۰۱۷ آشکارا گفت مسئله افغانستان برای آمریکا، «امنیت داخلی آمریکا» است، نه امپراتوریسازی. در ظاهر، این جمله ممکن است تلاشی برای توجیه محدود بودن مأموریت آمریکا باشد؛ اما در عمق خود، نشان میدهد که افغانستان در ذهن او نه یک ملت صاحب حق، بلکه یک سپر امنیتی برای آمریکا بود. همین نگاه، پایه اصلی دو دهه مداخله و اشغال را شکل داد: آمریکا وارد افغانستان شد، ساختارهای سیاسی و امنیتی را مطابق نیازهای خود بازسازی کرد، دولتهای وابسته به حمایت خارجی را تقویت نمود، و سپس هر زمان که منافع داخلی و انتخاباتیاش اقتضا کرد، تصمیم به خروج گرفت.
از این منظر، گراهام تنها یک سیاستمدار ناظر نبود. او بخشی از جریان سیاسی ـ امنیتی واشنگتن بود که افغانستان را در چارچوب منافع ملی آمریکا تعریف میکرد، نه در چارچوب حق مردم افغانستان برای استقلال، ثبات و آیندهای بدون مداخله خارجی.
دفاع از حضور نظامی؛ از بگرام تا کنگره
اسناد موجود نشان میدهد که گراهام ارتباطی طولانی و مستقیم با پرونده افغانستان داشت. او در سال ۲۰۰۹ بهعنوان سرهنگ نیروی ذخیره هوایی آمریکا به بگرام و کابل سفر کرد و در موضوعاتی مانند مسائل حقوقی نظامی و حاکمیت قانون با نیروهای آمریکایی کار داشت. در سال ۲۰۱۰ نیز همراه با جان مککین و جو لیبرمن در کابل درباره جنگ و راهبرد آمریکا حضور رسانهای داشت. این سفرها نشان میدهد که افغانستان برای او یک موضوع دور و صرفاً نظری نبود؛ او از نزدیک در فضای جنگ، سیاست نظامی و روایتسازی آمریکا درباره افغانستان حضور داشت.
در سالهای بعد، گراهام بارها علیه خروج کامل نیروهای آمریکایی موضع گرفت. او در سال ۲۰۱۶ از باراک اوباما خواست درباره سطح نیروهای آمریکایی در افغانستان بر اساس نظر فرماندهان نظامی و شرایط میدانی تصمیم بگیرد، نه بر اساس جدول زمانی سیاسی. در سال ۲۰۱۹ نیز به دونالد ترامپ هشدار داد که کاهش نیروها به کمتر از حدود ۸۶۰۰ نفر «پرخطر» است.
این مواضع نشان میدهد که گراهام به اشغال کمهزینهتر باور داشت، نه پایان اشغال. او با لشکرکشی بزرگ و بیپایان شاید موافق نبود، اما از یک حضور دائمی، کنترلگر و ضدتروریسمی دفاع میکرد؛ حضوری که عملاً به معنای تداوم نفوذ نظامی و سیاسی آمریکا در افغانستان بود.
اشغال نرمتر، اما همچنان اشغال
مدافعان گراهام ممکن است بگویند او خواهان حضور محدود بود، نه اشغال کامل. اما از نگاه مردم افغانستان، مسئله فقط تعداد نیروها نبود. مسئله این بود که تصمیمهای اساسی درباره جنگ، صلح، امنیت، دولتسازی، مذاکره با طالبان و حتی آینده ارتش افغانستان، در واشنگتن، دوحه، پایگاههای نظامی و اتاقهای فکر آمریکایی گرفته میشد.
گراهام از همان منطقی دفاع میکرد که افغانستان را به میدان مدیریت تهدید برای آمریکا تبدیل کرده بود. این منطق، حتی وقتی از «حضور محدود» سخن میگفت، اصل حاکمیت ملی افغانستان را نادیده میگرفت. یک کشور مستقل نباید به «بیمهنامه امنیتی» یک قدرت خارجی تبدیل شود. اما در ادبیات گراهام، افغانستان دقیقاً چنین جایگاهی داشت: سرزمینی که باید در آن نیرو نگه داشت تا تهدیدی متوجه آمریکا نشود.
این نگاه، شکل تازهای از استعمار سیاسی و امنیتی بود؛ استعمار نه لزوماً به معنای اشغال کلاسیک خاک، بلکه به معنای تعیین سرنوشت یک ملت بر اساس نیازهای قدرت خارجی. آمریکا در افغانستان دولت ساخت، ارتش ساخت، ساختارهای مالی و امنیتی را وابسته کرد، فرهنگ سیاسی تازهای ایجاد نمود، سپس با طالبان مذاکره کرد و در نهایت، کشور را در وضعیتی رها کرد که مردم افغانستان باید هزینه همه این تصمیمها را پرداخت میکردند.
نقش گراهام در طولانی شدن جنگ
نباید درباره نقش گراهام اغراق کرد. او نه رئیسجمهور آمریکا بود، نه وزیر دفاع و نه فرمانده کل نیروها. اما اسناد نشان میدهد که نفوذ او واقعی، هرچند نامتوازن، بود. او بهعنوان سناتوری بانفوذ، عضو جریان امنیتمحور حزب جمهوریخواه، متحد نزدیک ترامپ در مسائل امنیت ملی و صدای پررنگ رسانهای، توانست بر فضای تصمیمسازی اثر بگذارد.
او بارها به دولتهای آمریکا فشار آورد که از افغانستان خارج نشوند یا خروج را به تعویق بیندازند. در سال ۲۰۱۷ از ترامپ خواست به ژنرالهایش گوش کند. در سال ۲۰۱۹ نسبت به کاهش نیروها هشدار داد. در سال ۲۰۲۱ از بایدن خواست نیروهای باقیمانده را حفظ کند. این مواضع در مجموع نشان میدهد که گراهام یکی از چهرههایی بود که استمرار حضور نظامی آمریکا را از نظر سیاسی توجیه میکرد.
به همین دلیل، وقتی درباره دو دهه بدبختی مردم افغانستان سخن میگوییم، نباید تنها از رؤسای جمهور آمریکا نام ببریم. کنگره، سناتورها، لابیهای نظامی، پیمانکاران امنیتی، رسانهها و چهرههایی مانند گراهام نیز در شکل دادن به این وضعیت نقش داشتند. آنان جنگ را ادامهپذیر، توجیهپذیر و ضروری نشان دادند.
تناقض بزرگ؛ حمایت از توافق دوحه و سپس حمله به بایدن
یکی از مهمترین نقاط قابل نقد در پرونده گراهام، موضع او درباره توافق دوحه است. او در سال ۲۰۲۰ از توافق دوحه در اصل حمایت کرد، هرچند بر حفظ حقوق زنان، قانون اساسی افغانستان و توان ضدتروریسمی آمریکا تأکید داشت. اما پس از سقوط کابل در سال ۲۰۲۱، تقریباً تمام مسئولیت فروپاشی را متوجه دولت بایدن کرد.
این موضع، از نظر سیاسی قابل فهم است، اما از نظر تحلیلی کامل نیست. توافق دوحه در دوره ترامپ، مسیر خروج آمریکا و مشروعیتبخشی عملی به طالبان را آغاز کرد. وقتی آمریکا بدون حضور دولت افغانستان با طالبان مذاکره کرد، در واقع پیام روشنی به کابل و طالبان داد: آینده افغانستان در میز مذاکرهای تعیین میشود که مردم افغانستان در آن جایگاه اصلی ندارند.
گراهام بعدها از خروج بایدن با شدیدترین ادبیات انتقاد کرد و از عباراتی مانند «یازده سپتامبر دیگر»، «زنجیرهای از فجایع» و «قصور در انجام وظیفه» استفاده نمود. اما پرسش این است: آیا فقط خروج بد بود، یا اصل بیست سال حضور نظامی، ملتسازی وابسته، مذاکره پشت پرده با طالبان و ساختن دولتی که بدون آمریکا فرو ریخت نیز بخشی از فاجعه بود؟
از نگاه ما، مشکل فقط نحوه خروج آمریکا نبود؛ مشکل از اصل ورود، اشغال، مداخله، مدیریت بیرونی و تبدیل افغانستان به میدان منافع آمریکا آغاز شد.
آمریکا رفت؛ طالبان ماند، مردم تنها ماندند
گراهام پس از سقوط کابل با بهرسمیتشناختن طالبان مخالفت کرد و حتی از حمایت از نیروهای ضدطالبان در پنجشیر سخن گفت. این موضع در ظاهر ضدطالبانی است، اما نمیتواند نقش آمریکا در بازگشت طالبان را پنهان کند. آمریکا دو دهه در افغانستان حضور داشت، میلیاردها دلار هزینه کرد، ارتش ساخت، دولت ساخت، نهاد امنیتی ساخت، اما در نهایت ساختاری برجای گذاشت که در برابر طالبان چند هفته هم دوام نیاورد.
این فاجعه فقط شکست دولت افغانستان نبود؛ شکست مدل آمریکایی در افغانستان بود. مدلی که در آن، وابستگی جای استقلال را گرفت، قراردادهای خارجی جای اقتصاد پایدار را گرفت، سفارتها و پایگاهها جای اراده ملی را گرفتند، و سیاستمداران افغانستانی بیش از آنکه به مردم خود پاسخگو باشند، به حمایت قدرتهای خارجی وابسته شدند.
گراهام و همفکران او سالها مردم افغانستان را قانع میکردند که حضور آمریکا برای امنیت ضروری است. اما همین حضور، با همه ادعاهایش، نتوانست امنیت پایدار ایجاد کند. نتیجه این شد که مردم افغانستان هم طعم اشغال را چشیدند، هم طعم رهاشدگی را؛ هم زیر سایه آمریکا زیستند، هم پس از خروج آمریکا با طالبان تنها ماندند.
حمایت از همکاران افغان؛ انساندوستی یا مسئولیت پس از فاجعه؟
در پرونده گراهام، باید انصاف را نیز رعایت کرد. او پس از خروج آمریکا از طرحهایی برای حمایت از همکاران افغان نیروهای آمریکایی پشتیبانی کرد؛ از جمله طرحهایی مانند «قانون تعدیل وضعیت افغانها» و «قانون عمل به وعدهها برای متحدان افغان». او گفت آمریکا نباید کسانی را که با نیروهای آمریکایی همکاری کردهاند رها کند.
این موضع، از نظر انسانی قابل توجه است. اما در عین حال، محدود است. گراهام بیشتر نگران کسانی بود که با آمریکا کار کرده بودند، نه همه مردم افغانستان. در منطق او، «افغان خوب» اغلب همان کسی بود که در چارچوب پروژه آمریکا تعریف میشد: مترجم، همکار نظامی، عضو نیروهای ویژه، کارمند نهادهای وابسته یا نیرویی که به مأموریت آمریکا کمک کرده بود.
اما میلیونها افغانستانی دیگر چه؟ زنان، کودکان، شیعیان، هزارهها، روستاییان، قربانیان بمبارانها، خانوادههای آواره، مردمی که نه با طالبان بودند و نه با آمریکا، اما قربانی جنگ شدند، در این منطق جایگاه کمتری داشتند. به همین دلیل، حمایت گراهام از همکاران افغان را باید بخشی از مسئولیت پس از فاجعه دانست، نه نشانه پاک شدن نقش او در استمرار همان فاجعه.
فشار حداکثری و هزینههای انسانی
گراهام پس از بازگشت طالبان به قدرت، با شناسایی طالبان مخالفت کرد و از فشار شدید، مسدودسازی داراییها و عدم دسترسی طالبان به منابع مالی دفاع نمود. مخالفت با مشروعیتبخشی به طالبان، از منظر حقوق بشری قابل درک است؛ بهویژه با توجه به سرکوب زنان، محدودیت آموزش دختران، فشار بر رسانهها، تهدید اقلیتها و وخامت وضعیت حقوق بشر.
اما سیاست فشار حداکثری، اگر بدون تفکیک میان طالبان و مردم افغانستان اجرا شود، میتواند مستقیماً به زندگی مردم ضربه بزند. گزارشهای سازمان ملل و دیدهبان حقوق بشر نشان دادهاند که پس از ۲۰۲۱ بحران انسانی در افغانستان بهشدت وخیم شد؛ میلیونها نفر نیازمند کمک فوری شدند و خدمات عمومی فروپاشید. بنابراین سیاستمداری که از مسدودسازی داراییها و فشار فراگیر دفاع میکند، باید پاسخ دهد که هزینه این فشار را چه کسی میپردازد: طالبان یا مردم فقیر افغانستان؟
این همان تناقض بزرگ سیاست آمریکا در افغانستان است: ابتدا با شعار مبارزه با تروریسم وارد میشود، بعد با شعار دولتسازی ساختارهای وابسته میسازد، سپس با شعار خروج از جنگ خارج میشود، و بعد با شعار فشار بر طالبان، مردم را در بحران اقتصادی و انسانی رها میکند.
گراهام نماد کدام سیاست است؟
لیندسی گراهام را نمیتوان یگانه عامل فاجعه افغانستان دانست. اما او یکی از چهرههای مهم و پرصدای سیاستی بود که افغانستان را برای دو دهه در مدار اشغال، مداخله و وابستگی نگه داشت. او از حضور نظامی آمریکا دفاع کرد، خروج کامل را خطرناک دانست، افغانستان را از منظر امنیت داخلی آمریکا تحلیل کرد، از تداوم نیروی ضدتروریسمی حمایت نمود و پس از فروپاشی، بیشتر مسئولیت را به گردن دولت بایدن انداخت.
از نگاه مردم افغانستان، مسئله اصلی این نیست که کدام رئیسجمهور آمریکا بهتر خارج شد یا بدتر. مسئله این است که آمریکا اساساً حق نداشت برای افغانستان تعیین تکلیف کند؛ نه با بمب و پایگاه نظامی، نه با قراردادهای امنیتی، نه با مذاکره پشت پرده با طالبان، و نه با سیاستهای تحریمی پس از خروج.
گراهام نماد همان نگاه آمریکایی است که افغانستان را کشور مردم افغانستان نمیدید، بلکه آن را میدان امنیتی آمریکا میدانست. نتیجه این نگاه، دو دهه جنگ، فساد، وابستگی، تلفات، آوارگی، مهاجرت، فروپاشی اعتماد عمومی و بازگشت طالبان بود.
پرونده گراهام به ما یادآوری میکند که اشغال تنها با تانک و پایگاه نظامی تعریف نمیشود. گاهی اشغال در زبان سیاستمدارانی پنهان است که از هزاران کیلومتر دورتر، درباره سطح نیروها، نوع دولت، مذاکره با طالبان، داراییهای مردم و آینده یک ملت تصمیم میگیرند. افغانستان قربانی همین نگاه شد؛ نگاهی که در آن، منافع آمریکا اصل بود و مردم افغانستان، هزینه آن.
........................
پایان پیام/
نظر شما