۲۲ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۹
جنگ چه چیز را در من عوض کرد؟

جنگ اتفاقی نیست که یکباره معادلات را بهم بریزد. جنگ تقابلی است. تقابلی در بدن که ناگهان مثل جوش سرسفید بیرون می‌زند. از مدت‌ها پیش بدن درکش کرده‌. پیش بینی اش کرده. اما یک صبح که از خواب بیدار می‌شود توی آینه‌ی غبار آلود جهان، ناگهان می‌بیندش

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع) ابنا-  مطلب قبلی را از (اینجا) بخوانید.

یادم است یکبار مادرم با همان بی‌خیالی اش نسبت به جنگ رفت پیش خاله هایم. وقتی برگشت به برادرم گفت هرچه دبه در خانه داریم آب کند.
آن یکی برادرم مأمور شد برود از نانوایی نان خشک بخرد.
جنگ می‌خواست روتین‌ها را بهم بریزد. 
دقیقاً همین را می‌خواست. تازه داشتم می‌فهمیدم بهم ریختن روتین های زندگی‌مان، برهم خوردن شادی هایمان، غم‌بار شدن شانه هایمان...همین ها دقیقاً خواست دشمن است.

فهمیدم دارم اشتباه می‌کنم.
فهمیدم قرار نیست از جنگ بترسم و ازش غول درست کنم. فهمیدم آرایش جنگی همین زندگی معمول مان است، البته اگر آن‌طور که خدا خواسته انجامش دهیم. نه آن‌طور که شیطان و به تبع اسرائیل می‌خواهد.
آرام شده بودم. 
قبلاً شنیده بودم که درمیان روضه‌ی اباعبدالله، امام زمان عنایتی می‌کنند تا قلب های مومنین از هم شکافته نشود! 
از یک جایی به بعد در روضه ناگهان آرام می‌شوی.
حالا حس ام همین بود. امام زمان عنایتی کردند بر قلب‌هایمان والا معلوم نبود غم ازدست دادن بزرگمان چه بلایی بر سرمان آورد.

ما از جنگ دوازده روزه خیلی رشد کردیم. اگر آن موقع جنگ مثل باران بهاری آمد و رفت و خیلی هم ککمان نگزید که چه شد و چرا، این بار حتی با شنیدن واژه‌هایی که مثل تیغ بود روی زخم تازه‌مان، ماندیم!
مطمئنم که در خیابان ماندن را هیچ مسئولی تدبیر نکرد. مطمئنم رهبر شهیدمان از مدت‌ها قبل آن چنان قلبش را به قلب همه‌ی مان وصل کرده بود که تنها اراده اش کافی بود تا ما بیشتر از سه ماه، هرشب تقاص بخواهیم.


حالا معنای جنگ را فهمیده‌ام.
جنگ اتفاقی نیست که یکباره معادلات را بهم بریزد. جنگ تقابلی است. تقابلی در بدن که ناگهان مثل جوش سرسفید بیرون می‌زند.
از مدت‌ها پیش بدن درکش کرده‌. پیش بینی اش کرده. اما یک صبح که از خواب بیدار می‌شود توی آینه‌ی غبار آلود جهان، ناگهان می‌بیندش.
چرکی و چندش. بعد یک نفر، یک نفر که اساساً خلق شده تا با حماقتش آن جوش را آنقدر فشار دهد تا چرک خفته بیرون بریزد. 
و ناگهان تن و جان هستی با خودش بگوید:«آخیش! راحت شدم.»
 درست است که خون چکه می‌کند و جایش می‌ماند و درد توی سلول‌های پوستی می‌پیچد، اما آدم‌های جهان راضی‌ترند. 
قرار بود این چرک تا کی به تن دنیا بماند؟
تا کی قرار بود شاهد قطع شدن دست و پای کودکان در غزه باشیم؟ شاهد له له زدن های از تشنگی؟
تا کی قرار بود تشت‌های رسوایی اپستین را مرور کنیم.
جهان « آخیش » بلندی می‌گوید. خون می‌دهد اما دلش خوش است که این چرک خبیث از تن خسته‌اش بیرون می‌ریزد.
تازه حالا می‌دانم آرایش جنگی چیزی نیست که توی دوازده روز یا نمیدانم چند روز جنگ به خودم بگیرم!
می‌دانم من همیشه باید آماده‌ی این تقابل باشم. 
در تمام جان هستی بکوشم تا چرک‌ها را ذره ذره بیرون بریزم. اول خودم، بعد نزدیکانم، بعد هرکسی که می‌توانم و دستم می‌رسد تا برایش کاری کنم.


حالا می‌دانم آرایش جنگی دقیقاً همان کیک پختن وسط معرکه است. بچه آوردن با وجود ناامنی است‌. درس خواندن است‌. نوشتن و خواندن و رشد کردن است.
آرایش جنگی یعنی زندگی کردن. زندگی کردنی که بشر خلیفه‌الله لایقش باشد. زندگی کردنی که وقتی به پایان رسید یک جهان را بیدار کند. یک ملت را صد شب در خیابان آورد.
حالا می‌فهمم رهبر شهیدمان تمام عمرش آرایش جنگی داشت. نشانه‌اش همان چفیه ساده ای بود بر دوش‌هایش. 
خدایت آنقدر بر تو فضل کند که باقی مانده‌ اش را بر ملتت ببخشی.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha